تبليغاتX
مسافر کوچولوی من
مسافر کوچولوی من
 
عشق من نیم ساله شد

 

سلام به پسر خوش اخلاق مامان

الهی من فدای اون لبای همیشه خندونت بشم

۶ ماهگیت مبارک مامانی......دیروز واکسن ۶ ماهگیتو زدیم .الهی بمیرم برات که از بعد از ظهر تا ساعت ۶ صبح تب داشتی...

شب نه خودت توننستی خوب بخوابی نه من تونستم بخوبم....می ترسیدم بخوابم و خدایی نکرده تبت بره بالا

یه ربع به یه ربع دلواپس بودم و از خواب بیدار می شدم

چند بارم پا شویه ات کردم

خدا رو شکر الان خوبی...

بردمت مرکز بهداش برای واکسن و کنترل.....همش می خندیدی....به هر کی نگ

اه می کردی بدون اینکه باهات صحبت کنن فقط دست و ژا می زدی و ذوق می کردی....

همه هم از خنده ی تو خندشون می گرفت....خلاصه که صبح اول صبحی دل همرو شاد کردی.....الهی مامانی فدات بشه پسر مهربون من

دوشب پیش شب یلدا بود .....بلندترین شب سال....اما رنگ و بوی هر سال و نداشت....چون مصادف شد با محرم

هر سال همه خونه باباجون جمع می شدیم و می زدیم و می رقصیدیم.....

راستی بالاخره عقیقه ات کردیم و یه مهمونی  به بهانه ی عقیقه

 

 



| *| نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388 و ساعت 4:21 بعد از ظهر توسط مامان روشنک |
پسر مسلمان من...

 

 

سلام به گل پسر شیطون مامان

قربونت برم که این چند روزه درد کشیدی......حدس بزن چی شده

بللللللللللللله .....روز ۴ شنبه ۱۸ آذر ماه بالاخره مسلمون شدی مامانی...کاری بود که باید زودتر از اینا انجام میشد ولی به خاطر بعضی مشکلات یکمی عقب افتاد...

از اونجایی که شما حسابی شیطونی به محض به هوش اومدن می خواستی غلت بزنی و نگه داشتنت کار خیلی خیلی سختی بود......

روزی که می خواستن ازت آزمایش خون بگیرن چنان گریه می کردی و با التماس نگام می کردی که نجاتت بدم جیگرم خون شده بود.....

خونگیری که تموم شد خانوم پرستار گفت مامانش از خود بچه بیشتر گریه کرد...

روز عمل هم موقع آنژیوکت وصل کردن دیگه من نیومدم.....دلشو نداشتم اونجوری ببینمت......مامانی باهامون بود و همه کاراتو انجام داد.....

وقتی از اتاق عمل هم آوردنت بیرون با ناله گریه می کردی و جیغ می کشیدی......

نمی دونی من چه حالی داشتم وقتی تورو تو اون وضعیت  می دیدم

خدا رو شکر خیلی زود خوب شدی و همون روز پوشکت کردیم.....

وروجک من این روزا اینقدر ورجه وورجه می کنی که من تنهایی به سختی می تونم پوشکت و عوض کنم

باید کلی شکلک در بیارم و صداهای مختلف تا یه لحظه ثابت باشی و من بتونم کارمو انجام بدم.

گاز گرفتنم خوبه خوب یاد گرفتی.....بعضی وقتا موقع شیر خوردن اینقدر محکم گاز میگیری که فکر می کنم دندون در آوردی...

راحت ۴ دست و پا میشی بعد خودتو پرت میکنی به طرف جلو........آتیش بخاری رو دوست داری......چند دقیقه ازت غافل بشم خودتو رسوندی به بخاری داغغغغغ

هر چیزی هم که به دستت می رسه صاف میبری سمت دهنت.......حتی هنوز نگرفتی دهنتو باز می کنی

موقع شیر دادن تا میام کنارت یقه مو محکم میکشی و دهنتو باز میکنی.......

چند روز دیگه واکسن ۶ ماهگیته و من از حالا خودم تب کردم

راستی یه چیز دیگههههه..........پریروز ۲۱ ام یه روز خیلی خیلی خیلی مهم برای من و بابایی بود.

سالگرد ازدواجمون بود.........چقدر روزا برای رفتن عجله دارن......۶ سال گذشت....من و بابایی هر روز پخته تر و عاشق تر میشیم

امسال که تو با وجودت این جشن و خوشحالی رو ۱۰۰ ها برابر کردی......

پسرکم خیلی دوستت دارم.........الهی عاقبت به خیر بشی

 



| *| نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388 و ساعت 12:33 بعد از ظهر توسط مامان روشنک |
پسرم هر روز توانا تر از دیروز..

سلام عشق مامان......سلام نفسم

عیدت مبارک گلکم....امروز عید قربان بود.......

تو این روز قشنگ پسرم یه توانایی دیگه به دست آورد......امروز وقتی غلت زدی پاهاتم حالت خم کرده در آوردی و زانو زدی......یعنی بلهههههه حالت چهار دست و پا شدی...

و این نشون می ده که تا چند وقت دیگه چهار دست و پا راه می ری و مامانی هم هی باید دنبالت بدوئه

این روزا سینه خیزم که می کنی عقبی میری به جای جلو اومدن.......

راستی امروز رفتیم دامداری بابابزرگ......سوار یه گوساله ی کوچولو کردیمت.....چقدر ذوق می کردی...

الان خیلی خسته ام......فردا حتما" عکساشو می زارم عزیزکم

دوباره فردا کلاس دارم و دوری از تو.....از ۱ شنبه و ۴ شنبه ۵ شنبه بدم میاد....چون از تو دورم



| *| نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388 و ساعت 10:47 بعد از ظهر توسط مامان روشنک |
ابتکارات جدید مامانی.....

می خوام قالب وبلاگمو عوض کنم......کلی کد تو قسمت ویرایش وبلاگ دارم که نمی دونم هر کدوم واسه چیه......کسی می تونه کمکم کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟



| *| نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388 و ساعت 1:11 قبل از ظهر توسط مامان روشنک |
عزیزکم 5 ماهه شدی...

 

سلام عزیز دل مادر........

۵ ماهگیت مبارک گلم.......

همزمان با ۵ ماهگی غذا خور شدی .....فرنی بهت می دم...خیلی دوست داری مامانی....

واما... با شروع غذای کمکی خیلی بد شیر می خوری.....باید ببرمت تو یه اتاق تاریک و بی سر و صدا تا یکمی شیر بخوری.....اونم تازه با کلی مصیبت...

امروز یه کشف جدید کردم.....سی دی بد تایم بی بی انیشتین رو گذاشتم......دیدم چشات گرم شده و داری می ری!!!!!!!!!

منم از فرصت استفاده کردم و بهت شیر دادم

این در حالی بود که هر کارت می کردم نمی خوابیدی......الان هم تو خواب نازی.....الهی من فدات بشم

دیروز وزنت کردم......۷۴۰۰.......میگن خوبه......من نمی دونم

تازگیا شبا ۵-۶ بار بیدار میشی و گریه می کنی.نمی دونم واسه چیه.....ولی منو شدیدا"  دچار کمبود خواب کردی....

۱۰ روزی هست که پاهاتو میاری طرف دهنت........۳-۴ بار موفق شدی و گذاشتی تو دهن کوچمولوت

روز به روز که می گذره بهت وابسته تر میشم.......چند روز پیش که می خواستم برم دانشگاه تو بابایی هم می خواستین برین خونه مادر جون....

بغضی تو گلومو گرفته بود......هر کاری کردم نتونستم جلو اشکامو بگیرم.......

اصلا" دوست ندارم تنهات بزارم.......طاقت دوریت و ندارم......حتی یه لحظه......

عشق منی پسرکم......

پ ن : شیر خشک هومانا ۲ روز از کی به ارتین بدم؟

اینم چند تا عکس از آرتین:

عافیت باشه عروسکمآرتین فشن.......آرتین و عروسکاشآرتین و عروسکاشنوش جونت مامانینوش جونت مامانی



| *| نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388 و ساعت 12:24 بعد از ظهر توسط مامان روشنک |
و اینک اولین کلمات!!!!!!

 

سلام پسر نانازم .......چطوری عسلکم.....

امروز که این خاطرات و می نویسم ۴ ماه و ۲۱ روزته....

امروز داشتی با خودت بازی می کردی که دیدم داری می گی د د د د د د

همینجوری ادامه می دادی

تا ساکت می شدی من می گفتم د د د د  و تا قطع می کردم دوباره شما شروع می کردی.....

الهی من فدات بشم که اینقدر عجله داری واسه حرف زدن...

چند وقتی هم هست که تو گریه هات می گی ن ن ن ن ن ن

شیشه تم کم و بیش می تونی خودت نگه داری.....اما هنوز یکمی سنگینه و خسته میشی.....

می بینی مامانی.......دیگه مردی شدی واسه خودت....

خیلی زود داره می گذره...... کوچیک که بودم مامان بزرگ خدا بیامرزم می گفت..بچه ها بزرگ میشن.....جوونا پیر میشن....پیرا هم می میرن......

با رشد آرتین می تونم گذر عمر خودمو ببینم......

دوستت دارم  مرد من

اولین باری که گل پسر شیشه شو نگه داشتبزرگ مرد کوچک

آرتین در باغ پرندگان اصفهاننفس مننفس من

آرتین خوابالووووووو پایان ۲ ماهگیپسرم لالا داره

اینم یه عکس دیگهزندگی من



| *| نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388 و ساعت 1:3 قبل از ظهر توسط مامان روشنک |
من عاشق نگاهتم

آرتین منآرتین من


| *| نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388 و ساعت 11:57 بعد از ظهر توسط مامان روشنک |
نمی تونم مریضی تو ببینم مامانی...

 

سلام پسر گلم......چطوری آرتین مامانی؟؟؟؟؟؟؟

الهی من فدات بشم که چند روزه مریضی....دیروز دیدم یکمی حال نداری و سرفه می کنی گفتم ببرمت دکتر که خدای نکرده آنفولانزا نگیری...

طبق معمول اول که رفتیم خانم منشی وزنت کرد......۶۸۵۰.....قدتم ۶۲....

وارد اتاق که شدیم آقای دکتر شناختت و باهات چاق سلامتی کرد.......

رفتیم تو اتاق معاینه....معاینت کرد و گفت یکمی سرما خوردی اما چیز مهمی نیست.....

منم شروع کردم به گفتن علائم.....بینیش گرفته......سرفه می کنه.......عدسه می زنه......خیلی خیلی بی اشتها شده....

یه نگاهی انداخت به برگه ای که روش وزنش نوشته شده.....گفت از کی بی اشتها شده.....

گفتم تقریبا" ۱۰ روزی میشه...گفت نه خیرررررررررر بچه تو ۴۰ روز ۴۰۰ گرم اضافه کرده این یه ماهه که درست چیزی نخورده....

الهی بمیرم برا پسرکم.......این اولین باری بود که دکتر می گفت خوب وزن نگرفتی...خیلی ناراحت شدم

گفت نکنه شیرت کمه و بچه سیر نمی شه...گفتم شیر خشکم نمی خوره...باید با قاشق به زور بریزم تو دهنش...

گفت احتمالا" عفونت ادراری گرفته........گریم گرفت اما سعی کردم مامان قوی ای باشم و اصلا" بروز ندم...

برات آزمایش ادرار و مدفوع نوشت.....

اومدیم خونه یکمی بدنت داغ شده بود.......دیشبم بی حال بودی...منم مشغول مهمون داری بودم....

فقط بغل خودم آروم می شدی......تندی کارامو انجام می دادم و می اومدم بغلت می کردم....

آخر شب دیگه کمر برام نمونده بود.....صبحم ساعت ۷:۴۵ کلاس داشتم........ساع ۶:۳۰ ساعت زنگ زد

خیلی خسته بودم..نمی تونستم از جام پاشم..........به هر سختی بود رفتم دانشگاه...

اما همش سر کلاس چرت می زدم.....خودم دانشگاه بودم و دلم پیش تو بود.....بعد از هر کلاس زنگ می زدم به مامانی و حالتو می پرسیدم....

الانم که دارم اینارو می نویسم اومدم تازه اومدم خونه.........بازم خسته و کوفته...منتظرم بابایی تو رو بیاره.....تا خستگی از تنم بیرون بره

خیلی دلم برات تنگ شده......الان زنگ زدم و مامانی گوشی رو گذاشت کنار گوشت باهات کلی حرف زدم......

پسرم اینو بدون برام خیلی عزیزی......خیلی دوستت دارم......از آخرای ۴ ماهگی جیغ کشیدن یاد گرفتی...اینقدر خوشمل جیغ میکشی.......من عاشقتمممممممممممم

آهان راستی دکی گفت بهتره کم کم غذای کمکی و قطره میم رو هم برات شروع کنم اما من از پایان ۵ ماهگی شروع می کنم



| *| نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 و ساعت 4:4 بعد از ظهر توسط مامان روشنک |
دوباره آمدم.......

 

اوههههههههههه..........از آخرین آپی که کردم چقدر گذشته

آخ یادم رفت......سلام

گل پسرم این چند وقته اینترنتم قطع بود.....یه سری مشکلاتم پیش اومد کهاینجا جای نوشتنش نیست

این بود که دل و دماغ برات نوشتنو نداشتم

اما قول می دم دیگه پیش نیاد

آخرین بار که اومدم می خواستم واکسن دو ماهگیتو بزنم.....اما امروز یه هفتست که واکسن ۴ ماهگیتو زدم

دفعه قبل زیاد اذیت نکردی....اما این دفعه بد جوری تب کردی مامانی.....نصف شب هی پاشویه ات می کردم که تبت بیاد پایین.....ساعت ۲ شب بود تا بهت استامینوفن دادم همهشو بالا آوردی

یه ریزم گریه می کردی....من و بابایی نوبتی بغلت می کردیم

بالاخره نمی دونم ساعت چند بود که خوابت برد.....

منم فرداش کلاس نرفتم

راستی بگم که از این ترم دوباره می رم دانشگاه....۴ روز در هفته کلاس  دارم اما فعلا" ۲ روزشو می رم

اولین روزی که گذاشتمت خونه مادر جون و می خواستم برم دانشگاه داشت گریم در می اومد...

تو دانشگاهم  همش عکستو نگاه می کردم.......خودمو کنترل می کردم که گریه نکنم

آخه از ۷ صبح نمی دیدمت ۵ بعد از ظهر

الان بهتر شدم.خیلی دلتنگت می شم اما بهتر می تونم خودمو کنترل کنم

وقتی میام خونه اینقدر بوست می کنم و فشارت می دم که مادر جون دعوام می کنه.....

اما بگم از خودت

خیلی شیطون بلا شدی.....یه لحظه آروم و قرار نداری..همش ورجه وورجه می کنی......۳ ماهت که بود برمیگشتی رو شکماوایل خیلی کم بود....

اما الان سریع خودتو بر میگردونی....یه جورایی سعی می کنی خودتو هل بدی جلو اما خوب نمی تونی

سر غذا که میشه همش گریه می کنی و غذا می خوای......به دهنت یکم ماست می زنیم ساکت میشی دوباره چند ثانیه بعد شروع می کنی....ای نی نی شکمووووووو.........

پسرکم به خاطر تو که همش خودتو دمر می کنی شبا رو زمین می خوابیم که اگه رو صورتت افتادی متوجه بشم و ببینمت...

یه شب براغ شیر که بیدار شدی و شروع کردی به گریه تا پشه بندتو بالا گرفتم دیدم نیستی.....بلههههههههه.....غلط زده بودی و رفته بودی نیم متر اونطرفتر

تازگیا صداهای جالبی در میاری....انگار میگی ددددددددددددددد.......ولی کاملا" هم د نه...شبیه اون

........

اولین مسافرتتم به تهران و اصفهان و ساوه شهر یاقوت های سرخ بود.......۲-۳ هفته پیش رفته بودیم

خیلی پسر خوبی بودی و منهای اون یکی دوبار که اساسی گریه می کردی پسر خوبی بودی

مامانی من و بابات روز به روز بیشتر عاشقت میشیم

اینقدر دوستت داریم که خودمونم باورمون نمی شه

حتی من هنوزم باورم نمی شه واقعا" مامان شدم

اونم مامان گل پسری مثه تو

خدایا شکرت........هزاران مرتبه شکرت به خاطر دادن این نعمت بزرگ......این ریحانه ی  بهشتی.....

خدایا کمکم کن بتونم درست تربیتش کنم

 



| *| نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388 و ساعت 1:16 قبل از ظهر توسط مامان روشنک |
خودم می برمت حموم

 

از این هفته که گذشت تصمیم گرفتم خودم ببرمت حموم

اولش خیلی می ترسیدم

دفعه ی اول با کمک مادر جون حمومت کردم

ولی دفعه ی بعد ترسم ریخت و خودم تنها بردمت حموم

آخ که چه کیفی می ده

پسر گلم خیلی تو حموم آقایی و اصلا" گریه نمی کنی

حالا دوست دارم زود زود ببرمت حموم

وقتی از حموم میای بیرون شیر می خوری و می خوابی

الهی من فدات بشم

یه چیز دیگه....دیگه داری کم کم دو ماهه میشی و کم کم باید واکسن دو ماهگیتو بزنیم

از چند روز قبل عزا گرفتم....می ترسم اذیت بشی و خیلی درد بکشی....

تا امروز فکر می کردم شنبه یکمه و روز زدن واکسن

اما تازه فهمیدم شنبه ۳۱ امه و و یکشنبه باید واکسن بزنی....خیلی خوشحال شدم.....یه روزم یه روزه

حالا برم واکسنتو بزنم بعد میام احوالاتتو گزارش می کنم

دوستت دارم یه دنیاااااااااااا



| *| نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388 و ساعت 2:19 بعد از ظهر توسط مامان روشنک |


nafassssssssss

مامان روشنک

nafassssssssss

http://nafassssssssss.blogfa.com

مسافر کوچولوی من

مسافر کوچولوی من

مسافر کوچولوی من

دارایی بی هیچ سوال من!
آنگاه که می آیی
در شبان تیره و تاریک
دلگیر از خورشید
به تو اقتدا خواهم کرد..... برای فرشته ی آسمونیم

مسافر کوچولوی من

Free Template Blog