تبليغاتX
مسافر کوچولوی من























مسافر کوچولوی من

برای پسرم به امید روزهای روشن فردا

سلام آرتین خان....پسر باهوش و زرنگ من

بعد از ماهها دوباره اومدم که برات بنویسم....نمی دونم چرا طلسم می شه نوشتن برای تو.....

یکی دوماهی هم میشه که می خوام بنویسم اما اینقدر همه چیز تلنبار شده رو هم که نمی دونم از کجا شروع کنم...

الان تو قند عسلم 2 سال و 10 ماه و 27 روزته و این سومین بهاریه که ما باهمیم....من با حس شیرین مادر بودن سال نو رو به تو و باباتبریک می گم و موقع خوندن دعای تحویل سال تو دلم تند تند از خدا برات بهترین هارو می خوام....

شگون(شگوم)امسال ما یه دسته گل 2 سال و 9 ماهه ای بود که با اومدنش به زندگی ما برکت داده...من مطمئن ام که امسال سال خوبی خواهد بود فرشته ی کوچکم....

پسرم خیلی بزرگ و فهمیده شدی و شدیدا" هم روی من غیرتی هستی که بابا نمی تونه چپ بهم نگاه کنه....

وقتی ناراحتم چنان غرق بوسه ام می کنی که همه چیز رو فراموش می کنم و بهم قول میدی که حتما" اون شخصی که ناراحتم کرده رو دعوا می کنی...و این کار رو می کنی....نمی دونی چه حسی من دارم تو اون لحظه...

در کنار همه ی اینها پسر من یه وروجک به تمام معناست.....شیطنتت زبانزد فامیل شده و عید کمی تا قسمتی مارو خونه نشین کرد....

امیدوارم به همین زودی بیام و خاطراتت رو بنویسم....

عکسهای تولد پارسال



وقتی مامان به عشق یکی یه دونه اش تصمیم میگیره هنرمند بشه

شیرینی های کفشدوزکی

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 9:46 قبل از ظهر توسط مامان روشنک|

 

ای ظرافت تپش قلب چکاوک، تو را بر رفیع ترین قله ی احساسمان قرار داده و با تمام وجود فریاد بر

 می آوریم که روشن ترین فرداها تقدیم تو باد. تولدت مبارک

 

سلام آرتین شیرین تر از جانم.....خوبی مادر؟؟؟؟

یک سال دیگر هم گذشت پسرم باورت می شه؟من که اصلا" نمی تونم باور کنم....دو ساله که من لذت مادر بودن رو با تمام وجود حس می کنم....اما هنوز باورم نمی شه که خدا فرشته ای مثل تو رو به من داده...

فرشته کوچولوی من امشب اینقدر خوشحالم که اشک شوق تو چشمام جمع شده...

دو سال پیش این موقع رو تصور می کنم....شب تا صبح خواب به چشمم نیومد و منتظر بودم فردا بیاد و من بتونم مسافر کوچولومو که از پیش خدا داشت می اومد ببینمش...

عزیز دل مادر ....دوست داشتنی من...عشق من.....عاشقتم به خدا....الهی ۱۲۰ ساله بشی....تولدت مبارک....

همسر مهربانم....عزیز دلم....تولدت مبارک....الهی همیشه سالیان سال در کنار هم خوشبخت زندگی کنیم....و مشکلات پیش اومده اخیر حل بشن هر چه سریعتر...من دیگه طاقت ندارم....تو خودت می دونی من چقدر دوستت دارم.....هر چند می دانم که تو اینجا رو نمی خونی

آرتین جانم قرار شد تولدت رو بعد از امتحاناتم جشن بگیرم اما امشب مادر جون و باباجون و خاله ها سورژرایزمون کردن و با یه کیک اومدن خونمون....دستشون درد نکنه که همیشه به یاد ما هستن...

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 0:33 قبل از ظهر توسط مامان روشنک|

عکسای جنگل ۲ هفته پیش با باباجون و مادر جون و خاله ها و خاله لیلای مامان....بدون حضور بابایی...چون خیلی سرگرم کارشه....

آرتین و تخم مرغهای فکری و تماشای سیایش(ستایش به زبون آرتین)

چیدمان اسباب بازی ها...موقع بازی همه رو دقیق کنار هم میچینه

خرابکاری های بعد از عید آرتین خان...کلی رو برای عید بیرون ریختم و اینا چند تا از نمونه های سال ۹۰ هستن و البته به همین چند تا ختم نمی شه...کتاباشم همش پاره میکنه....

اینم نتیجه خستگی زیاد در مهد کودک....هنوز غذا تو دهنش بود و آرتین در حال جویدن که خوابش برد...

سوتی به سبک آرتین......آرتین ۴ دست و پا وارد آشپزخونه می شه....در حالی که صداشو کلفت کرده میگه.....من ببعی ام....هاااااپ هاااااپ....می خوام مامانی رو گاز بگیرم.....!!!!!!!!

اما شعر هایی که آرتین می خونه....

نی نی کوچولو  منم من                              ناز و تپلو   منم من

پوپوی ناز و توتک (ناز و کوچک)        میره به مهد کوتک(کودک)

پوپو میگه بابادون                          مردم از درد دندون

پوپو میگه با پیاد(فریاد)                          هر چیزی رو که می خواد

حسنی کجاست   بالا                     رو شاخه ی درتا(درختا)

رفته بچینه   میبه(میوه)                           آلو و سیب و گیلاس

خدا کنه     ننته(نیفته  )                          زخمی نشه دت و پاش(دست و پاش)

باباش میگه  حسن جون                         مواظب خودت باس(باش)

توی ده   شلبود(شلمرود)                 حسنی تک و  تنها بود              حسنی نگو بلا بدو                   تنبل تنبلا بدو

موی بلند روی سیاه ناخن دراز  باه باه باه

قصه ی شنگول و منگول.....یکی بود یکی نبود زیر دنبد تبود......

مامان بزی سه تا بچه داشت....شنگول و منگو ل و حبه ی اندول

گرگه در می زنه....بچه ها میگن:کیه کیه   گرگه میگه:منم منم مادرتون ادا آبدم بلاتون

توی ماشین یه بنده خدا نشسته بودیم....وقتی آهنگ تموم شد آرتین داد می زد پیاد پیاد بدال

زدن آهنگ قبلی و آرتین همزمان هنرنمایی می کرد آهای پیاد پیاد  عزیزم داله بیاد

ای.بی. سی.دی.ای.و بقیه به زبون خودش

یک.دو.سه.خار.پنج.شیش.هپت.هش.

الله محمد ب ال محمد

یه روز داد می زد تمت تمت(کمک).........رفتم دیدم یه مورچه داره از یه متری راه می ره...بعد که من مورچه رو دیدم خنده ی مرموزانه ای سر داد...که منو گذاشته بود سر کار...

خیلی احساساتی هست و شبا باید حتما" بغلش کنم که بخوابه...حتما" هم باید قصه ی شنگول منگول رو تعریف کنم و یکی دوتا از کتابای پوپو رو هم بخونم...

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 0:27 قبل از ظهر توسط مامان روشنک|

سلام...

آمدم بعد از غیبتی طولانی....اوایلش که به خاطر درسها نمی نوشتم...بعد اینقدر مطلب روی هم تلنبار شد که دیگه نمی دونستم از کجا شروع کنم....

از تو بگم گل پسرم که ماشالله ۱۰۰۰ ماشالله از آخرین باری که برات نوشتم حسابی بزرگتر و مرد تر و مهربون تر شدی....اینقدر شیرین زبون شدی که دلم می خواد درسته قورتت بدم....

کلماتی میگی و کارایی می کنی که انگشت به دهن می مونم...

 

اول از سفر هات بگم....فکر کنم آذر ماه بود یا شایدم آبان که با باباجون و مادر جون و خاله ها رفتیم بابل و بابلسر و ...پسرکم اولین بار دریا رو دید و همون لب ساحل سوار اسب شد و اسب سواری کرد

آرتین خان ناراحت از چسبیدن شنها به کفشش

عزیز دلم محو تماشای اسبها ...

سفر بعدی ما به مشهد بود....پسرکم برای اولین بار به پابوس امام رضا رفت...من هم دلم حسابی برای امام رضا تنگ شده بود...این سفر در بهمن ماه بود...

پسرکم با باباش رفت زیارت و دستش به حرم رسید...اما مامان همچنان تو کف موند...

توی فروشگاهها هم گل پسر حسابی جولان می داد و مارو مجبور می کرد بی خیال خرید شیم

ما توی مشهد به دیدن یکی از دوستای گل آرتین رفتیم...طاها خان پسرکی مودب و دوست داشتنی و خیلی با هوش و خوش زبون

سفر بعدی ما به تهران بود....و دیدن تعداد زیادی از دوستای خوبمون....بعد از اون قم و جمکران....پسرم چقدر با سعادت بودی که توی یک ماه  هم به زیارت امام رضا رفتی و هم حضرت معصومه

آرتین در جمع دوستانش

آرتین در حرم حضرت معصومه

دامنه ی لغات گل پسر خیلی وسیع شده...بیشتر کلمات رو میگه و منظورش رو می رسونه...خوب جمله بندی می کنه....صدای حیوانات رو بلده....

حروف انگلیسی آ بی سی دی یی بلده

تا ۷ می شمره

یه روز از مهد اومد و دیدم ۴ دست و پا راه میره و میگه پیتیکو پیتیکو یه دفعه رو زانوهاش بلند شد و صدای شیهه ی اسب رو در آورد

صدای موتور هم در میاره...هنننننننننن هنننننننننننننننننننننننننننننننننننننن

یکی از کارای جالبش اینه که من یا باباش تا میریم دسشویی بدو میاد پشت در درمیزنه و میگه زود باس برم دسییییییییییی....یعنی زود باش می خوام برم دستشویی

خیلی نسبت به من احساساتی میشه و محکم گردنمو بغل میکنه و هی بوسم میکنه....قربونش برم منننننننننننننننننننننن

فعلا" برای استارت کار خوبه....امیدوارم دیگه بین نوشتن خاطراتت وقفه نیفته عشق مننن

آرتین خان قاتل خودکاره...یا به قول خودش اوتار....وقتی یه خودکار رو میگیره تا خرابش نکنه دست بردار نیست...تازه کل هیکل خودش و من و باباش رو هم رنگ می کنه....در و دیوار و فرش و مبل و کاشی و سرامیک هم از دستش در امان نیست

عکس العمل آرتین بعد از دیدن اخم من به خاطر کارش

....

۱۳ بدر سال ۱۳۹۰

مراسم ماست خورون....

 

مراسم شن بازی آرتین خان خودش یه آپ مفصل میشه که بعدا" عکسهاش رو می زارم....

دیروز روز مادر بود...مامان گلم روزت مبارک....دوستت دارم خیلی زیاد...

نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 0:42 قبل از ظهر توسط مامان روشنک|

 

سلام به پسر شیرین خودم....چطوری عزیز دلم...

الهی بمیرم که الان پسرکم داره درد و عذاب میکشه...به خاطر در آوردن دندون جدید...

روز ۱۹ مهر ماه بالاخره طلسم ۶ دندون موندنت شکست و دیدم دوتا مروارید خوشگل دیگه تو دهنت در اومده...

اما از همون روز همین طور درد میکشی و شبا نمی خوابی...تا صبح چندین دفعه بیدار میشی  و گریه می کنی...بعضی وقتا هم بدنت یکمی گرم میشه و سرفه هم میکنی و سینه ات هم خس خس میکنه که میگن احتمالا" مال دندونته...

همون روز نوزدهم برای سومین بار موهای شازده پسرمو کوتاه کردیم...من و خاله بردیمت آرایشگاه بعد زنگ زدیم بابایی هم به عنوان نیروی کمکی بیاد اما شما اینقدر پسر خوبی بودی که اصلا" اذیت نکردی و فقط از تو آینه من و خاله رو نگاه می کردی و می خندیدی...گاهی هم که قیچی به گوشت می خورد بلند می خندیدی...آخه رو گوشت خیلی حساسی اگه بهش دست بزنیم قلقلکت میاد...

حرفها و کارهایی که تا الان بلدی بعضی هاشون قدیمی ان و بعضی هاشون جدید...

بابادی=بابایی

مامانی=خیلی بامزه اداش می کنی و من حسابی ذوق می کنم

علی=بازم همون بابایی و همین طور هر وقت گوشی یا چیزی شبیه گوشی میگیری می زاری کنار گوشت و میگی علی

من میگم ۱  ۲  تو میگی دههههههههههههه....(با کسره)

ببعی میگه...ب ب...دنبه داری...ب ب ...پس چرا میگی...ب ب

گاوه میگه....ماااااااااااااااااااا(وقتی می خوای بگی ما صداتو مثلا" کلفت میکنی...لباتم غنچه..حسابی خوردنی میشی)

هاپو میگه....آپ آپ

پیشی میگه...میو  میو   ( با صدای خیلی نازک)

تاب تاب ببادی......بقیه اش هم یه چیزایی می خونه بر وزن شعر اصلی

elo....hello اینو تو مهد یاد گرفتی

وقتی برات غذا میارم میگی به به

امروز رفتم مهد دنبالش یه کار با مزه انجام دادی...تا زنگ اتاقتونو زدم بدو اومدی تو حال و منو از ژشت شیشه که دیدی با ذوق و خنده می گفتی مامانییییییییی...و رفتی تو اتاقتون کیفتو برداشتی اومدی بغلم...

الهی قربونت برم وقتی میام دنبالت محکم بغلم میکنی و چند ثانیه شایدم دقیقه سرتو می زاری رو شونه ام....

راستی بوسیدنم بلدی ولی فقط مامانو می بوسی و دیگر هیچچچچچچچچ

وقتی میگم دماغت کو....دماغت می گیری یا بعضی وقتا مماخ منو میگیری و محکم فشار میدی

به نافت هم میگی بیببببببببببببببببب....

 خدا رو شکر الان با مهد خیلی خوب اخت گرفتی و کمی از نگرانی هام کمتر شده هر چند می دونم نصف من هم بهت نمی رسن...

دیگه چیکار میکنی؟؟؟؟الان یادم نمیاد...همیشه همینه موقع نوشتن یادم می ره

دو سه هفته ژیش رفته بودیم کوه....این چند تا عکس از اونجاست...البته اون کوه همیشگی نرفته بودیم...اینجا مهمون بودیم

اینجا در حال بیبببببب زدن

اینم یه عکس قشنگ...همین جوری ...

جلوی اپن یه پرده ای هست که شما عاشق خوردن پایین اون پرده ای...دیدم بد جوری دونه هاشو با دندونت میکشی ترسیدم دندونات خراب شن انداختم پرده رو رو میله ی گاز که دستت بهش نرسه...اول رفتی زیر پرده وایستادی و کلی جیغ راه انداختی که بیام بهت بدم اما من به خودم نگرفتم تا یادت بره و بی خیال شی اما پسرک با هوش من راه حل مشکلاتشو خودش پیدا می کنه...

اومدم تو آشپزخونه دیدم جای سیب زمینی و پیاز و کشیدی از اون طرف آشپزخونه آوردی زیر پردا گذاشتی یه طبقه اش رو هم در آوردی و واسه خودت پله ساختی بعدم رفتی روش و به مرادت رسیدی

اینم که معلومه دیگه....الان دیگه آبسرد کنو قفل می کنم اما یه بار اومدم دیدم کل آب آبسرد کن ریخته تو لباسای آقا آرتین و کف آشپزخونه

 

تا از قلم نیفتاده بگم ژسرکمو اوایل مهرماه واکسن سرماخوردگی زدیم و بعد راهی مهد شد

و ختم کلام اینکه امشب بابایی نیست و به یه مسافرت کاری رفته...من و مرد کوچکم خونه تنهاییم...اصلا" نمی ترسم وقتی تو کنارمی.....

عاشتم پسرم........تو همه زندگی منی

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 9:46 بعد از ظهر توسط مامان روشنک|

سلام آرتین خان...چطوری مرد بزرگ؟

تو این مدت که نبودم دلم خیلی برای نوشتن خاطرات تنگ شده بود

اعتراف می کنم اولش به خاطر تنبلی خودم بود اما کم کم همه چیز روهم انباشته شد و من نمی دونستم باید از کجا شروع کنم

تابستون بعد از تموم شدن امتحانات ما مشغول خالی کردن عقده های تو خونه موندن و درس خوندن بودیم و همش در حال گردش و ددر بودیم...هر چند ددر ما محدود به خونه ی مامان بزرگا و کوه می شد ولی بازم خیلی خوب بود و خوش می گذشت...مخصوصا" به شما

با اینکه اینجا تابستون خیلی گرمی داشت ولی تابستون کوه خیلی هوای خوب و مطبوعی داشت حتی بعضی وقتا مجبور بودم لباس گرم بپوشونمت...

کوه رفتن ما تا ماه رمضون ادامه داشت اما با شروع ماه رمضون کارای بابایی هم شروع شد و ما دیگه خونه نشین شدیم...آخرین باری که رفتیم کوه شما تب کردی و استفراق...دکتر گفت ویروس اسهال و استفراغ اما شما فقط تب داشتی و چند بار هم بالا آوردی...

چقدر بده وقتی مریض میشی...اون آرتین شاد و شیطون تبدیل میشه به آرتین گریون و بهونه گیر که باید همش بغلمون باشه...تازه اینقدرم بد مریضی ...تا مریض میشی تب می کنی اونم تب بالا...بالاخره اون دوره هم گذشت و شما خوب شدی و شکر خدا تا امروز تب نکردی...

اینجا روز آخر تب گل پسر که تازه سر حال شده

ماه رمضون شد و من به جز ۲-۳ روز که ضعف شدید داشتم همه رو روزه گرفتم و در حالی بود که شما خیلی وابسته به من شده بودی و همش می خواستی شیر خودمو بخوری...

گفتم که از قبل ماه رمضون بابایی ستاره سهیل شده بود و ما فقط شبا می دیدیمش...قول داد بعد ماه رمضون تو اون ۱۰ روز تعطیلی ببرمون مسافرت...اما هنوز اون روز نرسیده...می گه با تو مسافرت رفتن سخته...راستم میگه...شما همش می خوای بپری شت فرمان و رانندگی کنی...

بالاخره اون ۱۰ روزم گذشت و روز اول مهر آمد...البته روز اول که واسه ما مثل بقیه روزا بود...روز ۳ مهر صبح زود من و گل سر راهی شدیم...

من راهی دانشگاه و پسرم راهی مهد....الهی من فدات بشم قند عسلم...چقدر روز اول برای رفتن به مهد عجله داشتی...تو حیاط مهد آهنگ گذاشته بودن و میز کوچولو...روش شکلات و شیرینی بود...کلی هم همه جارو تزیین کرده بودن...تا بچه ها رو دیدی نگفتی این مامان منه که داره میره...هر چی باهات خداحافظی کردم نگاهم نکردی...تو ذوق می کردی و من تو دلم غوغا بود...می ترسیدم بهت نرسن...می ترسیدم دعوات کنن...می ترسیدم ....اما وقتی ذوق و شوقتو دیدم آرومتر شدم...

حیف که این ذوق و شوق فقط چند روز بود و چند روزه که شما با گریه از من جدا میشی و دلمو خون میکنی...

آرتین دست به دامن بابایی...تورو خدا زودتر منو ببر ددر)در این لحظه عکس گرفتن از آرتین سختت ترین کاریه که می تونی انجام بدی ...برای همین عکسا تارن

از بابایی نا امید شد خودش رفته کلیدو می چرخونه که در باز شه

کاملا" مشخصه دیگه...نتونسته در و باز کنه...تیریپ قهر برداشته

کارای آرتین خان

می ره رومبل...بعدم رو اپن...سراغ تلفن

وقتی می بینه می خوام عکس بگیرم اگه سر حال باشه و حال عکس گرفتن داشته باشه ژست میگیره...اینم ژستش

محو تماشای تی وی

می خواد بره خزه بخوره خبر نداره روی خزه هارو با پلاستیک و چسب پوشوندم...داشت پلاستیکو میکند که دید دارم نگاش میکنم...طبیعتا" این خنده مال اون موقع است که من دعواش نکنم

عجب خواب آرامی

اینم یه مدل دیگش

یه زمانی از پله ها نمی تونست بره بالا...بعد ها یاد گرفت و من پشتی گذاشتم که نره...بعد یاد گرفت پشتی رو بندازه...یه مبل و چسبوندم به پشتی ...اما کار برا آقا آرتین نشد نداره

۲ ماه پیش بود دیدم یه سیدی برداشته می خواد بزار تو دستگاه...(باهوشه من)

بدون شرح...

پسر مامان در حال موتور سواری چه ژستی هم گرفته...

یک روز آرتین در اتاقش...

یادش بخیر...اینجا ۳ ماهش بود...

ماشین بازی خیلی دوست داره...یه ماشین میده به من میگه بازی کن باهام

بعد با ماشینش همه جا میره...حتی رو سر و صورت من اگه جلوی راهش باشم

بعد از این همه بازی یه حموم داغ رفت حالش جا اومد

از همه بیشتر عاشق توپ بازی و فوتباله...من و بابایی می دونیم که آرتین روزی ورزشکار بزرگی میشه...ولی تو فوتبالیست شدنش مطمئن نیستیم

در حال توپ بازی کردن هم عکس گرفتن ازش خیلی سخته..همش می دوئه و عکسها تار میشه

پیش به سوی دوربین

یه نوع دیگه موتور سواری

آرتین و آیدا...دختر خاله

رفتیم فست فود...اینو بهت دادن...تو هم بهش میگی آله...یعنی خاله...نمی دونم چه شباهتی بین خاله و این هست؟؟؟

قول می دم از این به بعد بیشتر برات بنویسم عسلکم...حتما" به زودی میام و از کارای جدیدت و حرف زدنت می نویسم...

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 6:4 بعد از ظهر توسط مامان روشنک|

پسر گلم روز شنبه ۱۲ تیر ۸۸ برات جشن تولد گرفتیم....قرار بود ۱۰ ام بگیریم که به

 خاطر واکسنت که ۸ ام زدیم عقب تر انداختیم تا حالت بهتر شه...هر چند عزیز دل

مامان اینقدر محکم بودی که همون موقع واکسن یه کوچولو گریه کردی و دیگه خدا رو شکر اذیت نشدی

مهمونا دیر اومدن وشما موقع برگزاری جشن خیلی بد اخلاق شده بودی و من نتونستم عکس زیادی بندازم

از بعضی از غذاها و دسر ها هم عکس گرفتم که برات می زارم

غذاها...پلو...مرغ...قرمه سبزی...رولت کوکوسبزی..سالاد الویه...سالاد فصل..

دسر ها...خاگینه به شکل کیک...کاسترد با تزیین رز سیب...ژله رنگین کمان...ژله تخم مرغی در طوطی آناناس...

گل من در پایان یک سااگی بسیار شیرین زبونی می کنه و دل ما رو می بره...

کلماتی که جدیدا"گه....هاپو...بابایییی(که بابایی واقعا" ذوق می کنه اینقدر که با نازز صداش می کنی)...مامانییی(آرتین دوونم می کنی وقتی اینجوری صدام می کنی)

جیجیک(کنجشک)عمو...عمه...دیی(دایی)...خاله ها هنوز تو کف ان تا صداشون کنی

تلفن و موبایل و کنترل و قاب عینک مادر جون و لنگه کفش خودتو و خیلی چیزای دیگه رو می زاری رو گوشت و می گی علی...اینقدر که من زنگ زدم و پشت گوشی گفتم علی(به بابایی) فکر می کنی تا گوشی رو میگیری باید بگی علی

کارای دیگتم طبق معمول یادم رفت...سعی می کنم زودتر بیام و برات بنویسم...دوستت دارم عشق مامان

 

آرتین عاشق بارونه...اینجا برده بودمش پشت پنجره و اون از دیدن بارون ذوق زده شده بود

هر وقت این عروسک و می بینه چون نرمه سرشو می زاره روش

گل آرایی روی  میز تولد

ژله رنگین کمان

ژله تخم مرغی و طوطی آناناس

رولت کوکوسبزی

سالاد الویه

خاگینه

تزیین اتاق

آرتین بین دوتا بابابزرگاش

آرتین عصبانی

کیک تولد آرتین که یه کندوی زنبور سفارش دادیم و موقعی که رفتیم بیاریم اونو بهمون دادن و مامانی کلی عصبانی شد!!!

نوشته شده در یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 10:46 قبل از ظهر توسط مامان روشنک|

 

روز تولد تو میلاد عشق پاکه

برای شکر این روز پیشونی ام به خاکه

من سر سپرده هستم تا مرز جون سپردن

با یک اشاره ی تو حاضر برای مردن

پسرکم...دلبرکم ....چقدر زود یک سال گذشت....

و من تو این یک سال چقدر خوشبختی رو با همه ی وجودم در کنار تو و بابایی مهربونت حس کردم...

یک سال با یه حس جدید گذشت....یه عشق جدید...این دوست داشتن با همه ی دوست داشتنها فرق می کنه....

این یه ساله سختی های زیادی داشت...شب بیداری ها...مریض داری ها....گریه کردنها

از شدت خستگی همش دعا می کردم زودتر آروم بگیری و بخوابی تا منم کنارت بخوابم اما تا می خوابیدی چنان این عشق تو وجودم می جوشید که از نگاه کردنت و نوازش کردنت سیر نمی شدم...تو می خوابیدی و من هوای نفسهات و استشمام می کردم و با گونه ام گرمی گونه هاتو حس می کردم...اینقدر نگاهت می کردم که نمی فهمیدم کی خوابم برد و باز با صدای گریه هات بیدار می شدم....بله پسرم گشنشه و شیر می خواد....

بهت شیر می دادم و باز موهاتو نوازش می کردم....تو می خوابیدی و من از بوسیدنت سیر نمی شدم

این یه سال به اندازه ی چندین سال پخته و با تجربه شدم...

از روزی که تو قدم تو زندگی ما گذاشتی با خودت خیر و برکت و خوشبختی آوردی ازت به خاطر همه ی اینها ممنونم

ازت منونم چون با مامان گفتنت منو به عرش می بری....وقتی آغوش منو می طلبی منو از زمین جدا می کنی و غرق در خودت می کنی

آرتین خیلی دوستت دارم مامان....

علی عزیزم من عاشق تو و زندگیمونو و آرتین کوچولو هستم.....۱ تیر

بهترین روز زندگی منه....تولدتون مبارک

 

نوشته شده در سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 11:13 قبل از ظهر توسط مامان روشنک|

سلام پسر گلم....چطوری مرد من....

روزها دارن تند تند سپری میشن و ما به تولد یکسالگیت نزدیک تر میشیم....پارسال این موقع چقدر روزا برام دیر می گذشت و لحظه ی وصالمون خیلی دیر به نظر می رسید...ولی اونم رسید ....

همدیگه رو دیدیم و بعد از اومدنت اینقدر روزا با سرعت گذشتن که نفهمیدم کی یکسال گذشت...

فقط ۱۴ روز تا تولدت مونده پاره ی جیگرم......اینقدررررررررر ۱ تیر برام قشنگه که هیچ روزی اینقدر قشنگ نیست....هردو عشقم تو همین روز دنیا اومدن...پدر و پسر....

از کارات چی بگم مامانی جز اینکه اینقدر شیرین شدی که دل همه رو می بری.....شیرینی مثل عسل

لبخندتو نثار همه می کنی....اینقدر مهربونی هر کی رو برای اولین بار هم می بینی بغلش میری و احساس غریبگی نمی کنی....

در کنار این مهربونیا و خوش اخلاقیات خیلیییییییی شیطون بلا شدی....چنان راه می ری که نگو....تازه تو خیابونم دوست داری خودت راه بری...اما هر طرف که خودت دوست داری!!!!!!

آخرای اردیبهش در ۱۱ ماهگی برای اولین بار موهاتو کوتاه کردیم...چقدر خوشگل شدی....

هر وقت میام ازکارات بنویسم همش یادم میره...

از فروردین ماه بود هر وقت کنترل و می گرفتی اونو به طرف تی وی می گرفتی مثلا" می خواستی شبکه عوض کنی

از همون موقع هم ترسوندن و یاد گرفتی...با گفتن کلمه ی اه....مامانی روزی ۱۰۰۰ بار باید بترسه...

اگه نترسه تو هم از رو نمی ری و هی می ترسونی تا بالاخره بترسه...

وقتی خیلی خوشحال بشی و همه بهت توجه کنن کلمه ی حله رو به زبون میاری....البته فقط مختص خوشحالیت نیست...خیلی این کلمه رو به کار می بری و ل رو خیلی با مزه میگی

بعضی وقتا که بهونه ی بیرونو میگیری گریه می کنی تا میبرمت بیرون میگی حله و به نشانه ی تایید می زنی رو شونه هام!!!!!

تقریبا" ۲ هفته پیش داشتیم شام می خوردیم که دیدم لیوان آب و برداشتی رفتی جلو یخچال و اونو به طرف آب سرد کن گرفتی و منو صدا می کردی که بهت آب بدم

خیلی راحت میری روی پشتی و اونو کج می کنی و از پله ها مثل فشنگ بالا می ری

راه رفتنتم تبدیل به دویین شده و یه جا ثابت نگه داشتنت واقعا" سخته...وقتی میریم خونه مادر جون همش می ری تو حیاط و همه جا سرک می کشی....دمپاییات از پات در می اومد بهش کش انداختیم حالا خیلی راحت باهاشون راه میری

 در آخر آرتین بعد از خوردن توت فرنگی

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 12:37 بعد از ظهر توسط مامان روشنک|

 

شنبه ی هفته ی قبل آرتین کوچولو راه افتاد....اولش یکمی زمین می خورد اما حالا خیلی کم زمین می خوره

همشم دوست داره راه بره...شبا که می خوایم بخوابیم تو اتاقش تا حسابی چرخ نزنه و خسته نشه نمی خوابه...

باباشم که از سر کار میاد هر جا بره دنبالش راه می افته...

باورم نمی شه آرتین با این سرعت داره بزرگ میشه....چیزی تا تولدش نمونده...فقط ۱ ماه و چند روز

پارسال این موقع همش آرتین و تو ذهنم تصور می کردم...دوست داشتم ببینم چه شکلیه...

دیگه این موقع ها لگداش محکم شده بود...بعضی وقتا خودشو یه طرف شکمم جمع می کرد و شکم بیچاره ی من به یه طرف تیز می شد....

شبا موقع خوابیدن رو هر پهلویی که می خوابیدم همون طرفو حسابی لگد بارون می کرد...انگار می خواست اونجا رو سوراخ کنه و بپره بیرون

چند روز اینجا هوا خیلی خوب بود و خبری از بارون نبود...من و آرتین هر روز بلا استثنا می رفتیم بیرون...حالا یا پارک...یا کوه

دیگه آرتین هم عادت کرده...تا ساعت ۵-۶ میشه گریه می کنه که ببرمش بیرون

ولی امروز هوا بارونیه و من نمی دونم اگه آرتین گریه افتاد و بهونه ی بیرونو گرفت باید چیکارش کنم؟؟؟؟؟؟

آرتین عاشق ماشین بازیه مخصوصا" این ماشین زده که موقعی دنده عقب می ره صدا می ده...باهاش همه جا می ره...رو در و دیوار و تلویزیونو و صورت و بدن من

آرتین در حال پرتقال خوردن...دوست داره خودش با دستش بخوره

پسرم داره راه می ره...هر وقت می رم از راه رفتن  آرتین عکس بگیرم اینقدر با سرعت خودشو به دوربین می رسونه که فقط سرش تو عکس می افته...اینجا حواسش نبود و گرنه می اومد که دوربین و ازم بگیره

آرتین و برای اولین بار تو تختش خوابوندم...البته اونم شب نه...فقط خواب روز

عاشق خاموش روشن کردن چراغه...اینجا داره خودشو به کلید  برق می رسونه که خاموش روشنش کنه

به همه جا سرک می کشه.....

اینجا هم پشت تلویزیونه می خواد بره خودشو به سیمها برسونه

آرتین و آبنبات چوبی

هر وقت برا آرتین بی بی انیشتین می زارم یکی دو دقیقه اول دراز می کشه و نگاه می کنه

بعد یکی دو دقیقه می شینه نگاه می کنه بعد می ره نزدک تلویزیون و هی صدا شو کم و زیاد می کنه...

روروئکشو گذاشتم اینجا که نره پشت تلویزیون و سیمها رو بخوره می ره رو اون وایمیسته و تلویزیون نگاه می کنه

وقتی بهش میگم مامانی بیا عقب ..بعد از چند بار محل نزاشتن به من فقط یه نگاه می کنه و دوباره نگاه تلویزیون می کنه

بعد من خودم مجبورم ببرمش عقب که خدا ی نکرده چشاش ضعیف نشه...مجبورم که اخمش کنم که بفهمه این کار بده

به محض اینکه من از جلوش برم کنار و اخمامو باز کنم...شیرجه می زنه به طرف تلویزیون

در آخر:مامانیه من دقیقا" روز تولدت امتحان دارم...روز قبلش هم دارم...تا ۸ ام امتحان دارم

احتمالا" با تاخیر ۹ ام تیر برات تولد می گیرم....

و اینکه.....فردا تولد منه....هیچ حس خاصی ندارم و همش دارم به تولد آرتین و باباش که تو یه روزه فکر می کنم

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 11:33 قبل از ظهر توسط مامان روشنک|


آخرين مطالب
» بعد از ماهها...
» یک سال دیگر هم گذشت...
»
» آمدم...
»
» بعد از 3 ماه دوری آمدم...
» عکسای تولد گل پسر
» تولدت مبارک گل زیباااااااااااااااا
» در آستانه ی 1 سالگی...
» مرد من راه رفتنت مبارک...

Design By : Pichak